تاتوره سپید

امروز وبم 1 ساله شد... چه زود... چقد زود 1 سال شد... 

چه اتفاقاتی افتاد... چه دنیای قشنگیه... دنیای مجازی...چه دوستای خوبی پیدا کردم...

قالب و آهنگ وبم رو هم به خاطر 1 سالگیش عوض کردم...نیشخند

اصلا یادم نبود... سر یه موضوعی فهمیدم امروز 28 ام... 

خلاصه وب قشنگم... 1 سالگیت مبارک....

*******************************************************

ببخشید پستم کوتاهه... دارم میرم خونه خالم اینا... تا شنبه... فعلا... دوستتون دارم...

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

بگذار باران ببوسدت


بگذار چک‌چک به سرت بزند


با قطره‌های نقره‌ای


بگذار برایت لالایی بخواند


باران


استخری راکد می‌سازد در پیاده‌رو


استخری جاری در جوی


باران


شب، روی سقفمان


ترانه‌ای کوچک و خواب‌آور می‌نوازد


من
باران را
دوست دارم
                       

*********************************************************

قرار بود یکشنبه بیام و پست بذارم... ولی نشد... عاشق این مهمونیایه وسط هفته ام...خیلی خوبه... 

دیشب بارون میومد... با پسرخالم و دختر داییم کل خیابونمون رو پیاده رفتیم... خیلی خوب بود... خیلی وقت بود زیر بارون قدم نزده بودم...

این روزا حالم خوبه.... یه حس خوب... وقتی یه msg از یه دوستی میگیرم که خیلی وقته ازش خبری نداشتی کلی سر ذوقم میاره...

خدایا ازت ممنونم.

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

این واسه تبریک روز مادر..... ثابت تا یکشنبه

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مگه میشه تورو دیدو،زیر لب ساده دعا کرد

پیش تو نفس کشیدو،بی صدا شکر خدا کرد

مگه میشه با تو بودو،بی هوا قصد سفر داشت

توی آرامش با تو،بی هدف قصد خطر داشت

مگه میشه،مگه میشه بی تو عشقو شعله ور کرد

به پریدن تکیه دادو،تا خدا، عزم سفر کرد

مگه میشه زندگی رو،بی تو لحظه ای نگا کرد

دل سپرد به غربت کوچ،دست سایه های شبگرد

مگه میشه شعله ور شد،تو تب حق و حقیقت

بی تو بود و بی تو سر کرد، تن سپرد به واقعیت

مگه میشه،مگه میشه بی تو عشق و شعله ور کرد

به پریدن تکیه دادو، تا خدا، عزم سفر کرد.

[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

سلام یوگوری... چطوری یوگوری...

نمیدونم چرا چند وقته این کلمه افتاده تو دهنم... هرچی میگم آخرش یه یوگوری هست...

اندر احوالاتم... همه چی آرومه... منم خوب وخوشحال... زندگی از این بهتر نمیشه...

خبر خاصی هم نیست که قابل نوشتن باشه... فقط اینکه بالاخره پسرخالم داره میره سربازی... کلی ناراحته... حالا خوبه بابام همه کاراشو ردیف کرده و کلا 7 ماه میخواد بره اونم تهران... اینقد ماتم گرفته...  امشب زنگیده بم میگه جدی جدی دارم میرم... میگه هفته دیگه یه شمال بریم تا قبل اینکه من برم... نازی یه کم دلم براش سوخت....

یه msg قشنگ چند شب پیش علیرضا واسم زد... مینویسمش آخره پست...شاید تکراری باشه ولی مینویسم...

******************************************************

آقا ما آب... شما آبشار نیاگارا....

ما بدبخت فقیر ... شما کورش کبیر...

ما واشر، شما ارباب حلقه ها...

ما طرح مسکن مهر.... شما برج العرب...

ما مینیمم نسبی ... شما ماکسیمم مطلق...

ما مداح... شما دی جی...

ما کویر لوت... شما جنگل بلوط...

ما 20:30 ... شما BBC

آقا اصلا ما قیژ قیژ دیال آپ... شما امواج وایرلس...

دوستدارتیم.

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونام... خوبید؟؟؟؟ 

این بار هم غیبتم طولانی شد... از این به بعد دیگه روزمرگی نمینویسم... اتفاقات خوب و مهم و مینویسم...

هفته پیش 4 شنبه رفتیم همدان خونه نیلوفراینا ... دلم خیلی براش تنگ شده بود...

مامانشینا هم خیلی اصرار داشتن که بریم اونجا... 

4شنبه صبح رفتیم... تا دیروز... خیلی خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت...

با نیلوفر رفتیم دانشگاشون.... همه بچه هاشون Game over هستن از نظر من....

به جز نسی دوست صمیمیش... دختره خوب و دوست داشتنیه...

نیلو کلاس تفسیرشو 3 ثانیه آخر رفت و حضور زد... همش هم میگفت بخاطر قدم تو...

بعدش هم کلاس گرافیکش تا 7.30 بود که استاد گفت زود میخوام برم متاسفانه... کلاسش زود تموم شد... بازم نیلو گفت عجب قدم خوبی داشتیا.... 

یه زنگ به علیرضا زدیم و باش صحبت کردیم... کلی خندیدیم... 

پنج شنبه هم رفتیم بازار و شیر سنگی و گنجنامه و اینا... چند تا از عکسا آخره پسته..

اینو بگم... پنج شنبه رفتیم یه نمایشگاه... نوشین چند تا از همکاراشو اونجا دید.... 

یکیشون میخواست بام دوست بشه... بنظرم فقط فیس خوبی داشت... من که همون اول گفتم نه... من حوصله دوستی با پسر رو ندارم...

بعدش یه پیشنهاد دیگه دادن ... همکاره نوشین میگفت دوستتون خیلی باکلاسه... من و میگفت.. یکی از دوستاشون و بم معرفی کردن که متخصص جراحی پلاستیکه... تو مونترال یه کلینیک داره... گفت اومده ایران ازدواج کنه...

من که اصلا تو این فازا نیستم... دیدم راستی راستی قرار گذاشتن با دکتره... 

رفتیم و دیدیمش... من که واسه خنده رفته بودم... ولی طرف واقعا جدی بود... 

من دیدم داره موضوع جدی میشه.. سریع به نوشین اشاره زدم بریم بابا... اینا مثل اینکه جدین... اونم بهونه آورد و اومدیم... وای چقد با نیلو اینا خندیدیم... سوژشون کردیم تا صبح... خدا ما رو ببخشه...

وای نیلو مونترال و گرفته بود دستش... میگفت آخ جون تابستون میریم مونترال...

خلاصه این 3 روزه خیلی خیلی خوش گذشت.. مامانم میگه مگه میشه تو و نیلو با هم باشین و بهتون بد بگذره؟؟؟؟  فک کن 1% بد بگذره....

*********************************************************

گنجنامه

***************

آبشار پشت گنجنامه 

******************

استرومردخای 

****************

میدان امام 

************

ابن سینا 

************

عباس آباد(بالا استخر) 1

*********************************

عباس آباد (بالا استخر)2

   

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونام... سال نو همتون مبارک...

ببخشید خیلی دیر اومدم.... الآنم باید زود برم... میام همه چیو تعریف میکنم... 

دوستتون دارم... با بهترین آرزوها تو سال جدید.

[ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]

از این چند روز بگم... 

حالم خوبه.... دوست جونام خوبید؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟ در انتظار بهار ؟؟؟؟ 

کلی کمک مامانم کردم تو خونه تکونی... تشویق این واسه خودم...(خود تحویلی مضمن) درست نوشتم؟؟؟؟ مضمن و؟؟؟؟ فک کنم...

تو این هفته دوستم بم زنگید و برای عروسیش دعوتم کرد... عروسیش 7ام فروردینه.... نمیدونم جور میشه برم یا نه.... خیلی دوست دارم برم... کلی اصرار کرد که حتما بیا... چشم انتظارم نزاریا... آخه عروسیش دامغانه.... خدا کنه جور بشه و بتونم برم... مامانم 50% احتمال داد که بات میام... 

دلم میخواست ماهی نقره ای رو میدیدم... الآن چند وقتی میشه که همدیگرو ندیدیم... دلتنگشم....

دو شب پیش هم با لیلی سا چت کردم.... چقد باحال بود.... کلی خندیدیم....

نیلوفر هم که تا شار‍‍ژ میکنه سریع msg میزنه.... ته دوست داشتنه....

یه msg قشنگ هم امشب فرستاد که مینویسمش آخره پست.

دلم واسه هلیا و پرنیا یه ذره شده... زودتر 5 شنبه بیاد برم ببینمشون... 

فعلا... همینا.... 

*******************************************************

آنانکه به بیدار بودن خداوند اعتماد دارند... راحت تر میخوابند.

 

[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ تاتوره سپید ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همه ی دوستای گلم.... دوستتون دارم هوارتا.... نظر یادتون نره...
نويسندگان
صفحات اختصاصی